وردپرس آزاد شد!
آخی آخی دلم برای بلاگم تنگیده بود..هرچند که قرنی یه بار آپ میکردم ولی بازم همین که میدونستم هست و هروفت بخوام میتونم برم توش غر غر(:دی) کنم حس خوبی بهم میداد…
اِ! اولین پست تو سال جدیدِ! به به:دی
امسال تعطیلات خیلی خوبی داشتم..خداروشکر
هم مسافرت رفتم و خوش گذشت هم یه عالمه مهمون بازی کردیم..که دیگه واقعن خسته شده بودم این اخریا!!
یه کاری کردم! پا رو حرفام گذاشتم! البته ناراحت نیستم…پشیمونم نشدم هنوز و امیدوارم که نشم…
انقد تو مسافرت خوردم و خوابیدم یه عالمه شکم دراوردم:دی واسه همین رسیدم مشهد رفتم تو رزیم!(ز نداره کیبورد:دی) خودمو بستم به نون و ماست:))
دانشگاهم میریم مثه همیشه خسته کننده ست…نمیدونم چرا این دانشگاه هیچوقت برام جذابیتی نداشته!
درسام خیلی سخته این ترم…هنوزم هیچی نخوندم…اییییی آدم تنبلیم من!! تنبل!
مممم دیگه …همین دیگه! دعا کنین پشیمون نشم!
و من الله توفیق!!!!!!
پ ن:الان من مدتیِ این شکلیم دقیقن!! اینو گذاشتم که بعدن حسم کاملن یادم بیفته :دی
نغمه ی 5ساله!
اصولن! دلم برای هیچ زمانی تنگ نمیشه! یعنی میگم مثلا یادش بخیر اون وقتا ولی هیچوقت حسرتشو نمیخورم یا نمیخوام برگردم به هیچ زمانی! همیشه همین الان و حالمو دوست داشتم!
حالم مقادیری خرابه…سرما +آمپول خوردیدم! امشب اومدم خونه دیدم تی وی داره دزد عروسک ها نشون میده…فیلم زمان طفولیتمون…یهو انقدر دلم خووواااااااااااست بچه میشدم!!!
شاید برای اولین بار همیچین حسی داشتم.
دلم میخواست برگردم بشم نغمه ی 5-6ساله ی احمق از دنیا بی خبر وشاااااااد!!! که تنها ترسش همین دزدِ تو این فیلمه بود!
برگردم با فرید فرزاد بزنیم تو سر و کله ی همدیگه!!(الانم زیاد فرق نکردیما:دی) ولی خیلی هوس کردم!
وقتی بابام میومد برام قصه ی موش شجاعو میگفت…وای چقدر دوسش داشتم… وقتی که همه عاشق شیرین زبونیام بودن(نه مثه الان که همش بحث میکنیم با ملت)
دلم میخواست تو بی خبری بودم! تو دنیای خودم که نه از نت نه از دانشگاه نه نگرانی آینده..از هیچکدوم خبری نبود…
دلم برای عروسک مسخره ی کثیفم تنگ شده..اسمش تینا بود…
دلم گرفته..
برای اولین بار به نغمه ی 5ساله و زندگیش حسودیم شده…
من خسته م.
من خوبم همین کافیه!
اين چندتا پست اخير(که بازه ش 10ساله س:دی)همش به نوعي ناراحتي بوده .اما الان خيلي حس خوبي دارم که از همون کله ي سحر(ساعت3) که بيدار شدم همرامه .دلم خواست با همون حسم اينجا بنويسم که يکم انرژي مثبت بگيره بلاگم.
خيلي وقت بود دانلود نميکرديم حاصل دسترنج ديگرانو ميخورديم
اما ديشب يه عالمه چيزايي که دوست داشتم گرفتم البته فکر نکنين با سرعت بين 2 تا15 کيلئ بايت ميشه مثلا فيلم 300-400مگي دان کرداهمشونو نصفه اي گرفتم! بعدددددش رفتم کافي نت لپ تاپمو زدم بقيشو 3سوت گرفتم
هيهيهيهي
کلا حال میکنم یه روز مفید داشته باشم! یا دست پر بیام
بعدشم اومدم نمره مو از استادم بگيرم قبلش دوستمو که با وجود شوهر و بچه خيلي درسخونه ديدم گفت شده 13 با خودم گفتم يا افتادم يا 10 شدم !! ديگه استادو پيدا کردم و پرسيدم گفت بالاترين نمره کلاس شدي!!!!گفتم من عبدالرحيم نژادما استاد!!!
گفت آره ديگه! 16 شدي!!استاد وحشتناکيه ها 16 بالاترين نمره شه!! خلاصه خيلي ذوق مرگيدم.هوا هم خيلي توپ بود ! من دوست دارم سرد باشه آفتاب نباشه.اصلا از خونه بیام بیرون ببینم هوا اینطوریه خودبخود خوب میشم! با دوستم بیرون رفتیم برام یه چیزی خرید
عصرم یه فیلم باحال دیدم! u again! خیلی مزه داد بهم! ديگه… همين! شايد بنظر اين اتفاقا کوچیک بیان و چیزی نباشن ولي به من حس خوبي دادن!
خدايا مرسي
پ.ن:ببين من به چه چيزايي راضيم!
نازی نغمه..
پ.ن2:تو 4تا خط 7بار
زدم!! شنگولم واسه خودما!!
اینا هیچی نوفهمن!!
بعد از قرنی میخوام آپ کنم اونم با یه پست عصبانی!
انقدر بدم میاد یه موضوعی رو برای کسایی که هیچ چیزی ازش نمیدونن و نمیفهمن توضیح بدم.بعد وای به وقتی که مجبور به این کار هم باشی.حالا چه توضیح بدی چه ندی کلی غر هم باید بشنوی!! بابا وقتی اصلا حالیت نمیشه خب بیخیال دیگه انقدر رو اعصاب من بدبخت هم اسکی نکن که بخوام زور بزنم برات بگم.
حالا اینا از کجا اومده اینجوری رو دل من قلمبه نشسته….
این خاله های ما گفتن برو واسه آقاجون اینا adsl بگیر که نخوان هر دفعه بیان خونه شما ویدئو چت کنیم.رفتم بگیرم دیدم منطقه شون فیبر نوریه رفتم مخابرات گرفتم سرعت داغون بود باز رفتم با اشتغال به تحصیلم ارتقا دادم سرعتو، خلاصه 1ماهی طول کشید و این وسط بارها روح همه ی مسئولان ومسئولین و مسئولات رو مورد عنایت قرار دادم …تااااااا امشب که به سلامتی میخواستم همه رو دیگه از این دلتنگیشون نجات بدم که این oovooکثافت میکروفونش کار نمیکرد!!! کلی اینور اونور کردم و درخواست هلپ و اینا آخرشم نشد که بشه!
ایناش اصلا برام مهم و بغرنج نیستا! همین که مجبورم این مساله رو برای ملتی که هیچی سرشون درنمیاد توضیح بدم روانمو بهم میریزه.میدونین بدیش اینه که با همون فکرشون یه نتیجه های عجیب غریبم میگیرن و یه چیزایی بهت میگن که فقط باید دنبال دیوار بگردی سرتو بکوبونی توش.یا اظهار نظرهای سازنده یا ابراز تاسف یا میگن اگه فلانی بود درستش میکردا!! آخ بدم میاد!!!!!!!!!
متنفرم از اینکه زحمتی بکشم و نتیجه و بازده نده! تو این جور چیزا بد پیله م! یعنی باید به چیزی که میخوام برسم و درستش کنم.
امروز اولش خیلی خوب بود.شارژ نتم درحالی 0 شد که از آسمون یه شارژ با نصف قیمت افتاد تو بفلم.
با دوستام رفتیم بیرون هوا هم توپ بود…
ولی الان ناراحتم.نه از اینکه نشد بچتیم از انکه کسی نمیفهمه چه حس گندی دارم.البته شاید همشم بخاطر این جریان نباشه…امتحانام که تموم شده همش دلم میخواد یه تفریح باحال داشته باشم.اما نمیشه.
نه مامان بابای اوکییی دارم که بذارن با دوستام برم سفر،نه جامعه ی درستی که بشه توش خوش بگذرونی،نه شهری که جایی برای صفاسیتی داشته باشه،نه دوست پسر منگلی که برام جشن فارغ الامتحانی بگیره(خوشبختانه اون دوستم بلاگمو نمیخونه:دی) نه پول قلمبه ای…(این که دلیل نمیخواد دیگه)
جدا کاش میشد یه روز اونجور که من دلم میخواد باشه
پ.ن:چندتا کار نصفه دارم که بدجوری نشستن گوشه مخم و بهم زل میزنن!!
پ.ن:تنبلم وگرنه هر روز یه عالمه حرف دارم که اینجا بنویسم!
پ.ن:آخ سررررررررررم!!!
دیشب تو یونی جا موندم آیدا..!!
روز شنبه بود.من 6-8 کلاس داشتم
رفتم کلاس و ساعت 7:12 اينا بود اين استاده خوشحال پاشد رفت ديگه
ميخواستم با آوا بحرفم
تليديم و از بچه ها خداحافظي کردم رفتم تو يکي از راهروها به حرف زدن با 1300 تومن شارژ
تو راه پله ي فرعي بودم خيلي فرعي:دي
باز ديدم 2تا ادم رد ميشه و منم ولومم بالاست رفتم طبقه پايين همونجا که ساعت شلوغم نهايت 3 نفر رد ميشه
همين جوري خوشحال حرف ميزديم که شارژ من تموم شد و نوبت شارژ آوا رسيد:دي
نميدونم چقدر گذشت که احساس کردم ديگه کسي از بيرون هم رد نميشه
يه حسي بهم گفت خاک تو سرت همه رفتــــــــن
رفتم بالا و از راهروها رد شدم و تو سالن اصلي پرنده پر نميزد
تاااااا در دانشکده
يه نگهبان بود که داشت ميرفت بيرون:دي
ميخواست درو قفل کنه
)
)
بعدم در اصلي يوني که قفل کرده بودن با يه زنجير عظيم الجثه
منو از دري که ماشين نگهبانه داشت ميرفت هدايت کردن
)
ساعت 8:20 بودا ولي قاسم آباد 12 شب مینمودد(!)
خلاصه ما تمام اين مدت هنوز داشتيم با آوا ميحرفيديم
)
بعدم بدون اينکه حواسم باشه اين گوشيمو waitingشو درست نکردم فکرکردم کسي کاريم نداره
نگو مامان و بابا و دوستم همينجور داشتن منو ميگيرفتن
خلاصه به صرافت افتادم بالاخره قطع کردم که بابا زنگ زد و اينا منم منکر مشغولي تلفن شدم:دي
ولي شبي بودا!! يعني فکر ميکردم اگه اون تو ميموندم ميخواستم چه غلطي بکنم به مامان اينا ميگفتم سرم به چي گرم بوده:دي
درضمن آوا حرفاي خيلي خوبي بهم زد که حتما عمليش ميکنم
البته هنوز حرفامون تموم نشده
) قراره ادامه شو يه شب ديگه داشته باشيم:دي
بلــــــــــه
پ.ن:زندگيم روز به روز داره بهتر ميشه! تغييرات نتيجه داده!شرايطم عوض نشده اما من زندگيمو کارامو نگاهمو عوض کردم و نتيجه گرفتم
you know that i love you boy
h0t like mexico, rejoice
at this point i’ve gotta choose, nothing to lose
اين قسمتي از آهنگ alejandro ليدي گاگا هستيـــه
منم خيلي دوست داریَم اين آهنگو! دوست داشتيد دان کنيد باحاله
http://www.4shared.com/audio/UZsftttW/Lady_Gaga_-_Alejandro__Downloa.html
این نیز بگذرد….
ديگه اين جريان بيخود شدن زندگي و روزمرگي خيلي تکراري و خز شده:دي
همه ي اينا به کنار تا وقتي خودت نخواي هيچکدومشون عوض نميشن!
تا وقتي تو هيچ تغييري نکني تکوني به خودت ندي همه چيز همونطوري پيش مميرن
تو اين وضعيت خيلي خوبه که دوروورت افرادي باشن که بجاي خراب کردن و انرژي منفي پاشوندن:دي 4کلام حرف درست حسابي بزنن
که بحمدلله اطراف من زياد پيدا ميشن و خدا رو شکر مرهمي بر اين اعصاب خرابن
يکي از بهتريناشون خاله بزرگمه!
که فقط کافيه يکم باهاش حرف بزني تا آروم بشي و انرژي بگيري
که متاسفانه(خوشبختانه)ازمون دوره
چند روز پيش که زنگ زد و يه 3ساعتي با همه حرف زد و بعدم با من
فهميد حالم گرفته س مقاديري
برام يه داستان تعريف کرد
يه پادشاهي بوده به مشاورش ميگه که رو اين انگشتر من يه جمله بنويس که هر موقع چشمم بهش افتاد حس خوبي پيدا کنم و تو زندگيم کمکم کنه
اون آقاهه(!) هم مينويسه:اين نيز بگذرد
که اگه تو اوج خوشحالي و از خودبيخود شدن بود با ديدن اين يادش بيفته اين خوشي ها زودگذره و اگه شرايط بد و دردو رنج و ناراحتي داشت اين جمله رو ميبينه و از پايدار نبودن غم و غصه ها دلش آروم ميگيره
خلاصه اين داستان و صداي بينهايت دلنشين خاله خانوم حالمو به قدري خوب کرد که داشت اشکم درميومد:دي
اين شد که من يادم افتاد اين غرغرهايي که ميکنم همشون دوره اي هستن
و مطمئنن اينطوري نميمونه
يه نفر که برام عزيزه يه حرف خوبي زد
گفت اگه ميخواي تغيير کنه اين وضعيت از ساده ترين ها شروع کن
مثلا از راه رفتنت
منم ميخوام همين کارو انجام بدم
يعني تو روزمره ترين ها تنوع ايجاد کنم و نسبت به هرچيزي واکنش متفاوت از اون چيزي که تا به الان نشون دادم نشون بدم
اونجوري که من ميخوام نه جوري که داره پيش ميره
از اين به بعد زندگي نميگذره منم که زندگيمو ميگذرونم!
پ.ن0:اگه غلط دیدین خودتون درست بخونین:دی
پ.ن1:حرف زياد دارم! تو دفترم مينويسم.ولي پاي لپ تاپ هزار تا کار ميکنم آخرشم به نوشتن اينا نميرسم
پ.ن2:خاله م رفت….دلم تنگ شده براشون..خیلی بیشتر از تصورم
پ.ن3:پولام ته کشيده! خدايا از خزانه ي غيبت برسون! نيازمنديم!
پ.ن:يه خوابي ديدم که تعبير خوبي نداره.اما بدم نمياد اگه اتفاق بيفته.چقدر من عوضيم:دي
غرغر نق نق!!
به شدت خسته شدم!
امسال واقعا تا به اینجا برای من هیچی نداشته اون از عید که مسافرت بخاطر مریضی بابابزرگ کنسل شد(توضیح:ایشون با ما زندگی میفرمایند! عید رفتن بیمارستان)
بعدش هم بابا بازنشسته شد امتحانای آشغالیه پایان ترمو دادیم
چندی نگذشته بود که خوشحال شدیم بابامون رفته سر کار! 2روز بعد پدر گرامی استعفا دادن
ها ها ها
تابستون شروع شد و ماه رمضونی که امسال هیچ شباهتی به رمضون های قبل نداشت هیچ کار مفیدی انجام ندادم! از تنبلی اجباری بیزارم!!!
قرار بود 1هفته بریم یه دوری بزنیم و انرژی بگیریم واسه مبارزه با واحدین دانشگاهی(!)که اون هم بخاطر امتحان معرفیم نابود شد ولی بعدش استاد فرمودن امتحان افتاده 23مهر که متاسفانه دیگه زمانی نمونده بود برای رفتن
حالا هم که مهر اومده و هیچ بویی با خودش نیاورده اصلا وابدا هم حس و حال شروع ترم و این چیزا رو ندارم. بخاطر یه سری مسائل شخصی هم همش رو مود غر و نقم! خودم از ناله هام دیگه حالم بهم میخوره!
آها یکی از خاله هام که تهرانه و خیلی(زیاد)از لحاظ اخلاقی مثه همیم داره (سفر)میره آلمان پیش اون دوتای دیگه و من به شدت دلم میخواست باهاش میرفتم !
این شدتی که میگم خیلی شدته!!!!! :d
شنیده و دیده بودم که خدا بعد از یه عالمه یکنواختی و دلسردی و حالا گاهی ناراحتی یه سورپرایز گنده برات میاره اما الان 6ماهه که خبری نیست….
روزامو فقط و فقط میگذرونم به امید اینکه یه تنوعی پیش بیاد هرچی هم سعی میکنم انگار همه ی اتفاقای توپ دارن از دستم فرار میکنن! خب به سلامتی دچار توهم فانتزی هم شدم
کلا یه طوریم الان که کوچکترین اشاره ای بهم بشه جیغم میره آسمون!
نمیدونم میدونین یا نه ولی در اینجور مواقع داشتن یه داداش کوچیکتر به متشنج کردن جو و اسکی رو مخچه ی من بسیار کمک میکنه
هــــــــــــــــــــی خداوندا…
*لذت*
هر روز یه عالمه حرف دارم و میخوام بنویسم اما ابدا این روزه ها حس برام نمیذارن
واقعا دیگه خسته کننده شده…بیخیال!
نمیدونم چرا مامانم با اینکه میدونه من تا حالا 1قسمت از ملکوت رو ندیدم باز میاد تو اتاق میگه شروع شد
)
من از اون دسته از آدمام که به «زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است» بسیار معتقدم! یعنی همیشه حال و میچسبم و لذت میبرم ازش
حالا حرف در مورد همین مدل زندگی هم بسیار دارم که الان نمیخوام بگم ![]()
یه سری چیزا هست که من در تمام عمرم ازشون لذت میبرم و تو زمان و مکان برام محدود نمیشن!
این پستو میخوام تقدیم بکنم بهشون!
اولین چیزی که منو دیوونه میکنه و معتادشم و هیچوقت از زندگیم نمیره بیرون..شکلاتتتتتت
این موجود لذیذ و دوست داشتنی
وقتی میذارم تو دهنم تک تک سلول هام مزه شو حس میکنن..دسته جمعی لذت میبریم
بعد این لذت با میزان قهوه یا شکلات توش رابطه ی مستقیم و با شیر و شکری که خودشونو قاطی کردن رابطه عکس داره!
شکلات دوستت دارم! تو عشق منی! اولین عشق من
بعدی رقصیدنه! و البته موزیک! تو یه مقوله ن دیگه
خالم میگه نغمه عین اون فیلم سری دیوی(هندیه) میمونه که وقتی صدای آهنگ میشنید کنترلشو از دست میداد و میرقصید!
دست خودم نیست کلا! در این مورد نه تنها سلول ها بلکه اون الکترون های اتم های ذره های تشکیل دهنده ی نغمه(!) هم به حرکت درمیان و قر میدن به عبارتی
برخلاف خیلی ها که با رقصیدن خسته میشن یا بعد از یه تایمی که آهنگای شاد گوش میدن اعصابشون آزرده میشه ؛من وقتی بعد از یه روز شلوغ خسته میام خونه برای آرامشم موزیک شاد میذارم و میرقصم! یه جوراییبا رقص بدون اینکه چیزی بزنم میرم تو فضا
اصلا این موزیک با بند بند وجود من بازی میکنه!! بهترین حس دنیا وقتیه که با یه آهنگی ارتباط برقرار میکنم و به اندازه موهای سرم گوشش میدم!
حتی یه بار ساعت 2 شب بود.خانواده هم خواااااااب! منم تو تختم بودم وول میزدم خوابم نمیبرد! حدس بزنین چیکار کردم!
پاشدم هدفون گذاشتم تو گوشم با یه آهنگ انرژیک و رقصیدم!!!!!!! ![]()
بخوام بگم اینارو هر کردوم یه پست میشه
و اما بعدی
آرا wait for it یش کردن!
یا به طور کلی جلو آینه ایستادن و به خود رسیدن
من عاشق اینم که با رنگ های لوازم آرایشم حسابی حال کنم..موهامو درست کنم!
بعضی وقتا که حوصله ندارم یا کلافه م میشینم 4زانو جلو آینه لوازم آرایشو میریزم دورم دوساعت ور میرم! وقتی خوشگل میشم خودمو نگاه میکنم کیف میکنم
دیگه…خرید کردن! من دیونه اینم که برم خرید با یه عالمه بسته و ساک و اینا بیام خونه! حالا لذت خرید به کنار! اصلش وقتیه که میام خونه تازه اینا رو درمیارم نگاشون میکنم! یه حالی میده:دی
امممممممممم آها یه چیزی داشت یادم میرفت
فیلم و سریال کلا! هیشکی پیشم نباشه بشینم از صبح تا شب از شب تا صبح فیلم(سریال)ببینم! عمرا خسته نمیشم!
اینا چیزایی که همیشگی هستن! اما خیلی چیزا هست که تو شرایط یا زمان خاصی خب ازشون لذت میبرم
مثه سورپرایز یا خوش گذرونی با برو بچ که به حالو احوالم بستگی داره
That’s it!
آبمعدنیلیوانی!!!:دی
آن فخر فرروش پررو! آن مرفه بي درد! آن خسيس نامرد!! آن اسپانيايي شبگرد!آن خورنده ي کافي ميکس بعد از خواب!! آن قرمز در سايت!آن گيمر ايکس باکس بازنده! آن طناز نويسنده!
حضرت مين الدوله برادر بنده!:)
روزگارپيشين به کلان شهر طهران سفري نموديم بس باحال!
ديداري شد با ياران جان!
معشوقه ي خويش را در بدو ورود ملاقات کرديم و در معیت ایشان ياران پيشاني بلند را منتظر بوديم.
که هرکدام بعد از سالي نوري به ما ميپيوستند! گناه ايشان نبود! آن مکان که نمايشگاه ميخواندنش بسي بي در و پيکر مينمود!
ابتدا عليرضا اوشينيک زاده سفلي دوزاری نژاد را ملاقات نموديم!
بعد از آن ffkia متحلل(تحلیلگر!!!)همي شادمان و جناي مين الدوله و بعد از دقايقي نه چندان کوتاه امير خان هتـــــــرالسلطنه شترمرغيان
به شادماني و گپ و گفتي مجاز مشغول بوديم که شکمها گشنه گشتند و دوستان برآن شدند بنده ايشان را مهمان کنم
ظاهرا در اين بلاد ميهمان ميزبان را مهمان ميکند!!!!
بلي!
يار دلبند ما دست در جيفه ي دنيايي کرد و ما را شرمنده نمود! مممممممماچ!
جاي شما سبز! بستني اي نوش جان کرديم.البته به غير از اوشينيک تک خور نهار نخور که غذايي فرنگي «ساندويچ» نامي بلعيد!!! که بنده حيله به کار بستندی؛ سيب زميني خلاال هاي آنرا از ته پلاستيکش به در کردندی و بين دوستان به صورت مساوي تقسيم نمودندی!
و در آخر کار
همان نامبرده ي اسپانيايي دوستان را مهمان کرد به آب معدني آن هم ليواني!
که شصت ما خبردار گشت! يا پروردگارا! ايشان ما را جزء نخودی ها به حساب آورده بودند گويا!
آري…. اين کينه ي بي مهري بر دل و جان ما فرود آمد و تا امروز هم پاک نگشته
سخن کوتاه ميکنم
اين مقال روشنگري بود به منظور رفع ابهاماتي که در زوايا و خفاياي مخيله ي ديگر دوستان جا خوش کرده بود
پ.ن:يعني اين گذشتگان ما چه عذابي ميدادن به خودشون تا يه کلمه حرف بزنن!!
امين حال کن چقدر ازت تعريف کردم! نصفه پستم معرفي تو بود:دي
ای بی سوادا!!
چند وقت پیش یه نفری نشسته بود ایرادات حرفای معمول ملتو واسم میگفت! منم برام جالب بود نوشتم که اینجا بذارم ولی همش پرید دیگه حس و حالش نبود دوباره بنویسمD:
اما امروز یه میلی برام اومد که عینشو کپی میکنم:
لطفا جهت آگاهی دوستان و احترام به کلمه پارس که همان فارس است,
به دوستان فارسی زبان خود اعلام نمایید که; سگ واق واق میکند نه پارس.
این ضربهای بود که از تازیان خوردهایم که میخواستند ما پارسیان را خرد و
کوچک کنند که این لقب را به پارسیان دادند.
غذا در زبان عربی یعنی پس آب شتر یا همان شاش است که این
هم یکی دیگر از ضربههای تازیان هست که به هنگام خوردن شام
یا ناهار به ایرانیان شکست خورده میگفتند،بگویید: غذا میخوریم.
به جای کلمه غذا از خوراک استفاده نمائید. سپاس گذارم.
عربهای وحشی به فرهنگ ما گند زدهاند و ما باید سعی کنیم عرب زدایی کنیم.
خواهشمندم این دو مورد را به دوستان فارسی زبان خود گوش زد
کنید. جهت اطلاع بیشتر میتوانید به لغتنامه دهخدا مراجعه نمایید!
بنده هم مراجعه کردم و دیدم! و اینجا دو حالت پیش میاد! اول اینکه یه سری سریعا اینو قبول میکنن و میگن اُه اُه چه زشت!! واااااای!!! اَاَاَ….!! و انواع واقسام ابراز احساسات و بعدشم همه جا نقل قول میکنن!!
دسته دوم کمی شک میکنن! چون تو همون لغت نامه دهخدا زیر اون معنی (جیش!!) غذا رو به معنی قوت هم نوشته! یا نوشته غذاء پس از کجا معلوم که این حرفی که ایشونا زدن درست باشه؟!!
حالا واقعا فرض کنیم درسته! میشه کلمه ی شدیدا معمول «غذا» رو از گنجینه(!)واژگانمون حذف کنیم؟!! شاید هم100% درست باشه! من نمیدونم؛فقط دارم دیده ها و شنیده ها و افکارمو بیان میکنم! دیگه برداشت آزاد!
خب اون چندتا اصطلاح دیگه ای که به من گفتن چی بود… اولیش «موبایل»!
موبایل یعنی سیار! مثلا میگن ایستگاه موبایل تلویزیون …! درصورتیکه این چیزی که ما ازش استفاده میکنیم تلفن همراهه!!! تو هیچ کشوری هم نمیگن موبایل!! مثلا میگن cellphone دیگه.
یا «سانتیمانتال»! که ما به فردی شیک و پیک و جینگولی(!) که به خودش رسیده باشه میگیم! درحالیکه این کلمه از واژه ی «sentimental» به معنی احساساتی و نوستالژیک گرفته شده!!!!
یه مورد دیگه که خودم دیدم تو تلویزیون مجری بی سواد به خانومه گفت جنابعالی نظرتونو بفرمایید!!!!! آخه به بانو میگن جنابعالی بی سواد!!!!
یا به یکی میرسیم میگیم من شما رو شناختم شما منو بجا نیاوردی؟!! D:
درصورتیکه باید بگیم من شما رو بجا آوردم شما منو نشناختی!!!
و خیلی چیزای دیگه که هم یادم نمیاد هم دلم نمیخواد پستم طولانی بشه!
من به شخصه خیلی دوست دارم خوب و تمیز و شیک صحبت کنم! و سعی میکنم از حرف زدن آدمای درست حسابی یاد بگیرم! اما گاهی کلماتی این چنین انقدر عادی میشن که دیگه کسی به معنیش و اصلاحش فکر نمیکنه!
پ.ن:موقع سحر موقع افطار واسه همدیگه دعا کنیم…